مدفن


 

 

 

 

 

 

¤ ¤ ¤
 

چه لزومی داره آدم وقتی چیزی برا گفتن نداره بنویسه

هان ؟

 

 


 

¤ ¤ ¤
 

 ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران…

…………………………………

  برای اولین بار با دیدنش دلم نلرزید

 برای اولین بار به صورت خود جوش تحویل گرفت

برای اولین بار همه چیز عادی بود

حدودن هشت سال بیش تو همچین شبی بود

 شب تاشورا

یادش به خیر

احتمالن به زباله دان تاریخ بیوست …

…………………………………

پله، پل، پل، پله

حکایت، حکایت پله نیست

حکایت، حکایت پل هم نیست

حکایت فاصله است

فاصله ای که پل می شود بین ما

فاصله ای که پله می شود بین ما

حکایت، حکایت سرد دستان ماست...

 

 

 

 

 

 


 

¤ ¤ ¤
 

همیشه برای رسیدن به تو، باید به پله ها بیاندیشم

 

پله هایی برای بالا رفتن، پله هایی برای پایین آمدن

 

پله های هواپیما، پله های ایستگاه قطار، پله های ساختمان های بلند

 

پله، پله، پله ها

 

بار آخر یادت هست ؟

 

برای رسیدن به من، باید پله ها را پایین می آمدی

 

من از پله ها بالا آمدم

 

چند ساعت بعد، برای رسیدن به من، باید پله ها را بالا می آمدی

 

من از پله ها پایین آمدم

 

می دانی ؟

 

حکایت پله نیست جان دلم

 

بین من و تو پلی بود که آب آن را برده است …

 

 

 


 

¤ ¤ ¤
 

نميدانم چرا هميشه صحبت از آن خال کوچک سياه دوست داشتنی سخت است ... 

 نمی دانم چرا های زياد ديگری هم هست ...

فقط می دانم دلم برايش تنگ شده است ...

برای آن خال کوچک سياه دوست داشتنی ...

 

 

 


 

¤ ¤ ¤
 

يوهووووووووووو !!!

دوباره اومدم !

چرا ؟  -چون يه نفر خوشحال ميشه و من دوس دارم ...

سالگرد ملی شدن نفت ... مصدق ... انگليس ... عيد ...

به جز مصدق بقيه شون مزخرفن !

و ديگه ... امشب با ماری جونم حرف زدم ... دلم لک زده بود برا خنده هاش ... وقتی خنديد يه لحظه همه چی رو فراموش کردم ... ديوونه شم ... ماری جونم ...

ديگه هيشی ... فعلن هيشی ... بابای !!

 

 


 

¤ ¤ ¤
 

  دو ساله شد...

و رفت... و جايی زير گل‌های حنايی غروب کرد... و من تنها ماندم...

ديگر نمی‌شناسم‌ات... اين هم پيش‌کش ِ درد ِ نداشتن‌ات...

 

 


 

¤ ¤ ¤
 

و آغوش‌ات
اندك جايي براي زيستن
اندك جايي براي مردن
...

 

 


 

¤ ¤ ¤
 

و من هم مي خواستم که باشم.

تهوع - ژان پل سارتر

 

 


 

¤ ¤ ¤
 

اين كشتي تا ابد خالی‌ست

و هيچ ابري به انتظار ما نخواهد گريست

ما صليب خودمان را حمل كنيم، كرديم!

بگذار آسمان‌ها براي آن‌كه در راه گم شده پر باشند.

 

جا براي معجزه ديگر نيست

امشب هواي ابرهه در راه است

 

و وقت              «وقت خيانت است!»

 

 


 

¤ ¤ ¤
 

ما رفتيم، دويديم و چه دير رسيديم
رفتيم تا شما را فراخوانيم در روز صلح
دير هنگام است مي دانيم

امروز روز جهاني‌ي ِ صلح است.
در سرزمين ِ من، در سرزمين ِ ما، صلح را همه دوست دارند، اما كسي در صلح نمي‌ميرد...

دخترك ِ سيزده ساله‌اي سنگ‌سار مي‌شود، به جرم ِ مادر شدن...
شايد مادر شدن براي يك دختر سيزده ساله زود باشد، شايد هم داشتن ِ برادري كه هم پدر ِ بچه‌ات باشد و هم دايي‌اش، كمي عجيب به نظر برسد، شايد هم...
نمي‌دانم، راحت‌تر بگويم: نمي‌فهمم...
جرم چه بوده؟
زنا با محارم؟
اصولا آيا دخترك سيزده ساله مجرم است يا برادر ِ پانزده ساله‌اش؟ يا به‌تر بگويم آيا اصلا جرمي واقع شده؟ شاكي كيست؟ پدر ِ دخترك؟ مادر اش؟ فاسق‌اش؟
آيا اصولا سنگ‌سار راهي است براي ِ اصلاح؟ چه كسي اصلاح مي‌شود؟ او كه سنگ‌سار مي‌شود يا من كه شب‌هاي دل‌تنگي‌ي ِ زنده‌گي‌ام را در‌ آغوش برادر ام آرام مي‌گيرم؟
نمي‌فهمم... فقط مي‌دانم كه چيزي، معادله‌اي، يا حكمي نادرست است... و صلح...

راستی! بگوييد هابيل و قابيل و خواهرهای‌اشان را هم سنگ‌سار کنند... و پدران‌‌امان را و مادران‌امان را.